|
لدا و قو
|
||
مثلا قول داده ام که همه فکر و ذکرم متمرکز روی این متن باشه. اصلا این تیکه هایی که توی دیکشنری نوشته خودش همه اش عامل پرش فکر است، نه؟
دنبال spark می گشتم،ص1602، به عادت مالوف!! ستونش را تا پایین نگاه کردم. چهار واژه مانده به آخر "sparrow"بود. برای سوآن پیغام دادم:
_توdic دیدم: "sparrow" یعنی گنجشک، پس little sparrow میشه گنجیشکه ی* خودمون...!"
_"اگه گنجیشک بدونه ... 'یه آ... گرسنه که می خواد بپره بغل ر...ی خودش...' تو dic چی میشه؟"
_" چک کردم! میشه dragon!ص.445. معنای مجازیش ها! :دی"
_"نه خیرم! میشه سوآن! حالا که این جوریه می پرم سَرت تافرق دِراگون و سوآن رو بفهمی! هووووومممم... "
*دوستان شما اینجا... تو دل ما... خونه دارید... با این خونه چی کار میشه کرد... ؟!

جا برای من گنجشک زیاد است ولی...
به درختان خیابان تو عادت دارم.
عکس از وبلاگ "زرافه ای در میان جمع" .
خوابیده ام، جایی بین لبۀ مبل و هوا! حواسم هست که مردمک چشمام تند تند میچرخن و پلک میزنم و نباید بخوابم. به مرز بیداری که نزدیک میشم صدای آشنای دخترونه ای میشنوم که انگار منبعش جایی ست روبروی صورتم، اما موجش تو سرم مثل دود سیگار میچرخه (نه اینکه من خیلی سیگار میکشم! دقیقا حالتشو میدونم!). صدا شفافتر و بلندتر میشه که کاملا بیدار میشم... یادم میاد که با تو صحبت میکردم و اونقدر خسته بودم که حتی نمیتونستم گوشی رو دستم نگه دارم، از اسپیکر صداتو میشنیدم، گوشیمو به پشتی مبل تکیه داده بودم و خودم همونجا روبروش دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد! تو همچنان با صدای آروم و پچ پچ آخر شبت (یا اول صبح!) از نامعلومات ذهنت میگی، آخه عادت داری بلند بلند فکر کنی! همیشۀ خدا هم شاکی میشی که چرا من اول تو خلوتم فکر میکنم و بعدش نتیجه رو بهت میگم... از خواب بیدار میشم و نمیدونم چند ثانیه _یا دقیقه_ از حرفهاتو گم کردم؟ اما به روی خودم نمیارم که چی شد! آخه تقصیر تو چیه که همیشه بعدش من کرخت و بی حال و خواب آلود میشم ولی تو تازه خواب و خستگی از سرت میپره و دلت میخواد از زمین و زمان حرف بزنی؟! با "اهوم" گفتن _در انواع مختلف!_ حرفاتو تایید میکنم، نای حرف زدنم نمونده اما دلم میخواد تو بگی و من بشنوم. آخه اینجور وقتها صدات خیلی قشنگ میشه، کاش خودت میتونستی از این طرف گوشی صدای خودتو بشنوی، تحریک کننده ست اما نه تموم کننده! تقریبا نمیفهمم از چی حرف میزنی فقط به لحن تلفظ کلمات و آهنگ گفتارت گوش میکنم. یه چشمم تو سیاهی مبل فرو رفته و با یه چشم دیگه تایمر صفحۀ موبایلو میبینم و تو دلم میشمارم که چند بار عدد ثانیه و دقیقه یکی میشن؟! مثلا 04:04! چشامو میچرخونم و به بازوهام که صاف صاف از زیر صورتم تا امتداد سَرم کشیده شده نگاه میکنم، بازوهام که تازه شکل ماهیچه های زیر پوستش دارن خودشونو نشون میدن. بیاد عکست میفتم که این اواخر فرستادی و بازوهات توی عکس؛ موهای کم پشت و بور اطراف ساعدت که چطور زیر نور کمرنگ حموم طلایی رنگ شده بود! لبامو کج میکنم که کاش بجای این بازوی تازه ماهیچه ای شدۀ پر موی پسرونه ام بازوی پنبه ای تو بالشت زیر سرم بود... روی یه تیکه جای مبل میچرخم و تو دهنی ِ موبایل نفس عمیقی میکشم! میدونم که این صدا تو رو حالی به حالی میکنه! که شاید رضایت بدی بخوابیم! و دوباره نمیفهمم کی خوابم میبره... امروز که کارهای فارق التحصیلیمو انجام دادم کارت دانشجوییمو خواستن. وقتی از قسمت کارتهای شناسایی کیف پولی که تو بهم هدیه دادی کارتمو بیرون آوردم یه روبان قرمز کوچیک ِ دست-ساز از زیرش افتاد. یک سال قبل بود... اون روزها که برای کنکور میخوندم. اون روزها که تو میخواستی بی دلیل سورپرایزم کنی و یه بسته کادویی برام بفرستی، اما نه به آدرس خودم! با اصرار شمارۀ یکی از دوستامو گرفتی و با هم در تماس بودین و تمام اون مدت با خودم فکر میکردم این دوتا با هم چیکار دارن؟! یادم نمیره که چقدر از درونم گُر گرفته بودم اما چیزی نمیگفتم تا خودت بگی. گاهی اونقدر از حساسیتهای خودم خجالت میکشم که تو خلوتم صدبار به خودم فحش میدم... اینبار متوجه میشی که خوابم برده، چندبار هم صدام میرنی اما آروم، منم میشنوم صدا زدنت رو اما نمیتونم چشامو باز کنم. آخه من که چندبار برات توضیح دادم، ناسلامتی خودت تجربی خوندی، من که ریاضی خوندم باید اینا رو یادت بدم؟ وقتی زن و مرد این کارو میکنن و بعد از اینکه خوشحال میشن (یک اصطلاح کاملا شخصی که لدا خلقش کرد!) مرد اکسیژن خون مغزش کم میشه، همین هم باعث خسته شدن قوۀ تمرکز و تفکر و خود به خود دچار خواب آلودگیش میشه! یعنی الان چشمای کوآلایی تو خواب آلود نشده؟... از تاپ جدیدی که خریدی میگی، روی سینه اش نارنجیه (همیشه هم من و تو با هم دعوا داشتیم که نار ِ نجی درسته یا نار َ نجی!) و پایینش خاکستری، اما از همین مدل رنگ قرمزش هم داشت، کاری میکنم مجبور شی بری عوضش کنی و تاپ قرمز بخری! هر دفعه هم میخوام نظرمو بگم اولش میگم هرچی سلیقۀ خودته قبوله اما بعدش میگم به این دلیل و اون دلیل _یه قطار برهان و منطق میارم_ من اینجوری بیشتر میپسندم!!! خوب من دلم میخواد با لباس زیر قرمز ببینمت، تاپ قرمز، شلوارک قرمز، سوتیان قرمز و... خوابیدی؟ پسر کوچولوی من؟... آخ که چقدر دوست دارم آخر شبها مثل مامانی که با پسر کوچولوش حرف میزنه باهام رفتار میکنی... میگم: نه بابا، خواب کجا بود؟! بیدارم!... راستی آخرین باری که از اپی لیدی _که برای هدیۀ تولدت فرستادم_ استفاده کردی کی بود؟ دلم میخواد یه بار پشت صندلی بشینی و من آرایشت کنم. تو که از آرایش چیزی نمیدونی؟ آره، ولی شمّ رنگ شناسیم که خوبه! نقاشی میکشم رو صورتت! کاش یه بار هم من اپی لیدیو رو پوست کریستالیت بکشم... حالا دیگه تو هم خوابت میاد، اینو از آروم شدن سرعت حرف زدنت میفهمم و نفسهای عمیقی که بین جملاتت میکشی... میگم کاش دعوا کردن و پشت بندش آشتی کردنمون بیشتر میشد! انگار بعدش دوباره دوستت دارم، دوباره پیدات میکنم. تو خاطرم نیست هیچ وقت تصمیم گرفته باشیم آشتی کنیم، یعنی هیچ مرزی نیست، نمیفهمم کی دلخور میشیم و کی دوست! فقط لحظه ای به خودم میام که این لدا با قبلی فرق داره! یادم نمیره آغوش بعد از قهرمون که آخرین آغوش حقیقیمون هم بود، تو روی صندلی اون طرف میز و من روی صندلی روبرویی، از روی میز خم شدیم _مثل پل متحرکی که بعد از رد شدن کشتی از دو طرف رودخونه به هم وصل میشه!_ سرمونو رو شونه های هم گذاشتیم و دستامونو دور گردن و بازوهای هم. طوری تو هم فرو رفتیم و آب شدیم که انگار هر کدوم ابر اندام اون یکی رو بغل کرده... هروقت خواستیم یه چیزهایی رو تو رابطمون بازسازی کنیم، خاطرات خوش گذشته رو بیاد میاریم و برای هم تعریف مکنیم... که چطور هنوز به چشمات فکر میکنم. به اولین تمنای چشات، که با نگاهت اجازه دادی، یا به اولین خواهش
چشات، که یعنی اینجا نمیشه! یا به چشای خداحافظیت که مونده بودی گریه کنی یا نکنی، یا به اون نگاه حریصت که با برق چشات گفتی: همینطوری؟! آره عزیزم همینطوری... اصلا چرا وقتی داری حرف میزنی من باید بیدار باشم؟ صدای آخر شب تو یعنی خواب، یعنی بغل، یعنی آرامش، یعنی بوسه به هرجا که لبت میرسه، یعنی مثل مامانها منو بگیری لای خط سینه هات، یعنی تازه بفهمم چرا این دخترو دوست دارم!... الو؟ خوابیدی دخترم...؟
What will happpen
I don’t know ... I need you so…
دوستی می گفت هیچ نگرانی بابت اون دنیا نداره و مسلما جایش توی بهشت است! پرسیدم واسه همین هر کاری دلت می خواد می کنی؟!(وینک) می گفت آره! ما که تو این دنیا تو جهنم زندگی می کنیم اگه قرار باشه اون دنیا هم برم جهنم، به عدالت خدا شک می کنم!( تهدید می کرد؟!)
اون شب توی اون شهر سرد و زیبا که گوشه ی حیاط نشسته بودم،برای لحظه ای چشم هامو بستم و تصاویری دلنشین از پرده ی سیاه روبروم رد می شد. صدات زدم. چشمامو باز کردم. گفتمت: "چقدر وقتی هوا خوب و خواستنیه، وقتی مناظر و تصاویر اطرافت اینقدر قشنگه، راحت تر میشه احساس خوشبختی کرد! می گویی: "البته! هر وقت دوستی از چیزی ناله می کنه، بهش می گم فراموش نکن تو داری توی بهشت زندگی می کنی! یک لحظه خودتو بگذار جای آدم هایی که تو مناطق بد آب و هوا زندگی می کنن.. !
چند وقت پیش که اینجا هرم گرما بود، خونه ی تو بارون ٍ نم نم بود. گفتی: "شاید یکی از این جذابیت های بین من و تو همین تفاوت آب و هوای خونه هامون باشه، تو(لدا) سرخ و گرمی، من سبز و سرد." توی طرح هایی که می زنی زرد می کشیم یا آبی... آفتاب یا آب... ؟! نمی دونم. این روزها که انگار هر جزیی از پیرامون ما نشونه ای از دوسته، چرا توی اون همه سر سبزی وشکوه، فوران آبی و موسیقی دل خواسته شون تو رو پیدا نمی کردم... توی بهشت سرزمینت چنان دور بودی از من که می خواستم دست دراز کنم و تکه ای از گرمای پشت سرم رو بردارم.. تو رو توش حس کنم و اون غم ذوب بشه.. نمی دونم چرا؟! فقط می دونم وقتی آخرین ساعت های سفر که به خونه م نزدیک می شدم برات نوشتم:" دارم به جهنم دوست داشتنیم وارد میشم.. " دلتنگ و بی تاب آرامش گوشه ی خنک ٍ خودم با تو، سایه ت، صدات، کلمه هات..
راستش کمی هم دلم برای تابستان داغ و پر آفتابمون لک زده بود. همین که داره پر می کشه...
_ آقای سوان به باران شهرت بگو معنای تابستون رو از بین نبر لطفا دست بردار و بگذار طعم فصل گرما رو با خورشید داغ بچشیم..!
_ توی یکی از همان شهرهای بالا که هوا ابری بود و بوی بارون می اومد، قصد بیرون رفتن داشتیم، جناب دایی فرمودن: توی این هوای ابر و بارون کجا می خواهید برید؟!
میگه: تو چرا اینجوری شدی؟
میگم: چه جوری یعنی؟
میگه: دیگه دوسم نداری؟
میگم (با تعجب و کشیده): چی شد که همچین فکری میکنی؟
میگه: نمیدونم، انگار از دستم خسته شدی!
میگم: این حرفها چیه که امروز میزنی؟ معلومه که نه.
میگه: پس چرا اینقدر سرد شدی؟ تلفنهات کوتاه تر شده. صدات مثل غریبه ها شده. اصلا میدونی از کِی تا حالاست که...
میگم: آره میدونم، خیلی وقته... اما لدا، هیچ کدوم از اینها که گفتی نیست. نمیتونم شناخت الانم از تو و رابطه مون رو با هیچ وقت دیگه ای مقایسه کنم. فقط... بابا اون کارون هم با اون همه آب، اگه یه مدتی بارون بهش نباره خشک میشه! من که جای خود! بارون میخوام، بارون میخوایم لدا. اگه فقط یه خرده به رابطمون بارون میبارید...
لحظه ای مکث میکنیم... میخونم: آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه... لدا هم ک
ه انگار یهو بهوش اومده باشه میخونه: اگه بارون بباره، اگه بارون بباره.... و هر دوتامون رو آواز همدیگه میپریم و با صدای خارج و خسته و خواب آلود آخر شب بلند بلند میخونیم! من مثل صدای فرهاد خشدار میخونم: تو نخ ابر که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه... و لدا گوگوش وار! میخونه: اگه بارون بباره، اگه بارون بباره، آروم آروم و نم نم...
یکی از دوستام حال لدا رو ازم پرسید، گفتم: رفته مسافرت... گفت: همچین میگی رفته مسافرت انگار تا حالا ور دلت بود!!! خنده ام میگیره! ولی بعدش که با خودم فکر کردم دیدم انگار واقعا همین طور بود! تا وقتی که لدا تو اون خونه و تو اون اتاق بود _حتی با بیشتر از هزار کیلومتر فاصله_ "ور دلم بود!". حالا که رفته مسافرت _با اینکه از نظر جغرافیایی بهم نزدیکتر شده_ ولی انگار ازم دور شده و باید منتظرش باشم برگرده!
راستی این روزها اینجا داره بارون میباره! لدا... کاش این طرفها هم میومدین. هوا حسابی پاییزی شده تو چلۀ تابستون. بارونی و سرد!
چه اتفاقی افتاده... ؟!
از دیروز "مانداران ها"ی سیمون دوبوار را می خوانم.تصور می کنم بهتره پیش از تمام کردنش، پیش از اینکه بدانم چه اتفاقی قراره برای این آدم ها بیفته و آخر کارشون کجاست، بنویسم. 90 صفحه باقی مانده. اقرار می کنم حوصله ام از حرفها و بحث های سی.ا.سی شون به هم می خورد حتی شخصیت پردازیش چشمگیر نبود. ولی حس آشفتگی یا خشم فروخورده ی هر کدام از آدم های قصه توی ذهن جولان میده، حتی گاهی قلبت رو هم فشرده می کنه. یه جایی از شدت تپش قلبم، از خواندن ماندم!
ماجرا به گونه ای پیش می رود که مدام از خودت می پرسی: چه اتفاقی برای این آدم ها افتاده یا می افتد...؟! تغییر راوی فصل های رمان تعلیقی به وجود می آرود که مجبور می کند روی یک شخصیت دیگر زوم کنی همانطور که نویسنده این کار را می کند.
راستش قصدم نوشتن نقد نبود. طرح آن اتفاقات سایه اینجا را پررنگتر می کرد. آدم های اینجا کجاهستند؟ دوستان ما، دارند چه کار می کنند؟! ما کجای این دنیا ایستادیم؟ چه اتفاقی داره برای ما برای دوستامون، رابطه هاشون، عشق هاشون اتفاق می افته؟! چرا همه سکوت کردند، سرهاشون رو توی گریبانشون فرو کردند(اولیش خودم!)، تا کی می خواهیم منتظر بمونیم تا اوضاع تغییر کنه؟ یعنی چه تغییری ممکنه رخ بده ؟!
تا کی این خشم فرو خورده رو توی دلمون، جونمون پنهان کنیم و سکوت..؟ تا کی این آشفتگی رو به همه قسمتهای زندگی بخصوص رابطه ی عاشقانه مون تامیم بدیم؟ و بعد نگرا ن باشیم که چه اتفاقی داره برای عشق و احساس مون می افته؟!
هیچکس سعی نمی کنه روی این خطوط پریشانی و تلخی ِ لابه لای کلمه های احتمالاعاشقانه ی نوشته های دوست هامون انگشت بکشه و بگه کاش پای این تلخی به اینجا کشیده نمی شد و اینقدر همه وجودمون رو آلوده نمی کرد...
ما همه تلخیم و این تلخی داره از همدیگه دورمون می کنه...
از هم دور بودیم اما اون دلخوشی یا دلخوشی ها حلقه مون رو پیوسته، به هم نزدیک مون کرده بود ... توی این گرمای تابستون منجمد شدیم... کی می خواهیم این یخ رو بشکنیم...؟!
اول مرداده اما پاییز داره نزدیک میشه...
از آفتاب گرما بگیریم... سلامی دوباره به آفتاب بدیم!
* آمدم پی نوشتی بگذارم که امروز دوم مرداد است و...اینجا (را ببینید. )که دیدم پایین پست تاریخ سوم مرداد را زده.. آه خدایا سوم شده...؟! و من باز هم دیر رسیدم... ؟!
خدایا می دونی چقدر از دیر رسیدن بدم می آید با این حال هر وقت سوان به دیدنم آمده یک تا یک ساعت و نیم دیر رسیده ام... البته این پسر عزیز خودش می دونه که چرا و اصلا ازم ناراحت نشد که حتی تنبیهم هم نکرد! نه سوآن؟!
*نه سال پیش هنوز شاملو رو عاشق نبودم اما می دونستم که در راهه...
"حوٍٍِِآی عزیز
سیب را در کیفت بچپان!
در این بهشت
برای گناه آدمی پیدا نمی کنی..."
_همین دیروزها بود که می گفتی... ؟!
پ ن: دوستان عزیز به کامنتهای شما در پست قبلی جواب دادم. ببخشید با یخرده تاخیر شد!
توی این کتابچه ی فمینیسم آمده که خانم کلارا زتکین با اُسیپ زتکین، انقلابی روس آشنا می شود و به او که به "پاریس" تبعید شده می پیوندد!
همین چند جمله برای بهم ریختن "تمرکز"م ! ! ! کافی بود تا سرم از برگه ها کنده بشه ، به پشت دراز بکشم و هی هایم به آسمون برسه که چی می شد تو رو هم به پاریس تبعید می کردن و من هم به تو می پیوستم! ها ؟! نه ؟!
در ادامه ش خیال کردم این قدما هم عقلشون می لنگیده انگار!
قحط مکان بود به پاریس تبعید می کردند ؟ یا پاریس هم جای بد آب و هوا دارد؟ یا مثلا به محله فقیر نشین ها منتقل می شدند؟!
مثلا توی همین آباده جای خودمون که (شکر خدا) همه جایش می لنگد، کسی را بخواهند تبعید کنند به شهر بهار نارنج یا شهر نارنج و ترنج که نمی فرستند، بوشهر و چابهار به این ماهی! اگه خودتون اونجا نرفتید (که اگه ابروهاتونو بالا ببرید که یعنی چرا ! رفتید، عمراً توى فصل گرما رفته باشید!) ولی احتمالا توصیفش رو توی "داستان یک شهر" از احمد محمود خوانده اید!
چیزهای جالبی توی این تاریخچه هست. مثلا زنی برای پشت کردن به سنت های ضد زن قرن نوزدهمی، اسم فامیل خودش رو نگه می داره و توی شناسنامه بچه شون فامیل هم پدر و هم مادر ثبت می شه! و دیگری با این که هرگز به طور رسمی ازدواج نکردند( و فقط با هم زندگی می کردند) فامیل مرد رو می گیره!
_اولی بانو لوسی استون و دومی همین کلارا خانوم بالاییه!_
پی نوشت تشکرانه : از همه دوستایی که به طور عمومی و خصوصی تولدم رو تبریک گفتن ممنونم. و معذرت که اینقدر دیر برای عرض تشکر از محبتتون اومدم. امیدوارم بعدا توی پست جداگانه ای درباره ش بنویسیم. مگه نه سوآن...؟! (وینک)
_ شاد نیستی؟
_ از چی؟
_ از تولدت؟
_ باید باشم؟
راست می گویی، شاد نیستیم، حتی اگر تولدت باشد! این روزها که دعوا بر سر این است که ندا با گلولۀ چه کسی کشته شد؟! نه اینکه چرا کشته شد؟ این روزها انگار نقشه هم کش آمده و فاصلۀ من و تو بیشتر شده. این روزها که کمترینها برایمان در حد معجزه ای محال است، هی شکستهایمان روی هم تلنبار می شود.
به تولدت فکر می کنم، به تناقض بودنت در جهان و نبودنت در کنارم، که هستی اما نیستی. حالا من می پرسم: باید شاد باشم؟ می گویی: ناامیدی کفر است. می گویم: و امید واهی حماقت...!
...
اما چطور این فلسفه بافی های بیهوده ! با شنیدن ص
دای هیجان زده ات از دریافت کادوی پستی ام فراموش می شود؛ که دیگر نه بودنت امید می شود و نه نبودنت ناامیدی. چون وجودی بالذات مواج می شوی مانند ذره های شهد گلی در هوا.
لدای من ، بهترین آرزوها و تبریکات این پسر لجباز و بهانه گیرت را بپذیر که می داند گاهی از تک شاخه گل زیبا و خوشبویش انتظار گلستانی گل و جوانه دارد!
تولدت مبارک...
· عنوان پست برگرفته از آهنگ زیبایی از فرامرز اصلانی ست.
|
|